ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

332

قصص الانبياء ( فارسى )

و باز پرسيد كه مىخوردن آشكارا شد . گفت شد . چنان بزرگ و فربه شد كه دو بهره از كوشك پر شد . باز گفت رود زدن آشكارا شد . گفت شد . چندان فربه شد و بزرگ گشت كه همه كوشك از وى پر شد . ذو القرنين بترسيد گفت مترس كه او ابليس است ، ليكن يك سخن بشنو . گفت بگو . گفت كلمهء شهادت مىگويند ، يعنى لا إله الا اللّه . گفت مىگويند . سيكى كم شد . گفت از جنابت سر مىشويند . گفت بلى . دو بهرهء ديگر از او كم شد و هم بحدّ اول باز آمد . و در بعضى قصّه است كه ذو القرنين را گفت بدين بام كوشك برآى . بر شد . ] a 751 [ شخصى ديد بر پاى ايستاده و يكپاى پيش نهاده و صورى بر دهن نهاده ، و چشم سوى آسمان نهاده ، تا چه فرمان آيد . و آن اسرافيل بود عليه السّلام . ذو القرنين را گفت ترا مملكت روشن بس نبود كه بتاريكى آمدى . گفت آب زندگانى مىجويم تا بخورم تا عمر ابد يابم . و به خدمت خداى تعالى بگذارم . پس سنگى چند سر گربهء به دو داد . گفت ترا درين علم بسيار پيدا كردم . باز گشتند ، و روى بتاريكى نهادند . و در تاريكى مىشدند ، سنگ‌ريزه بود بسيار و در سم اسبان ايشان مىشد . گفتند كه داند كه اين سنگها چيست . لقمان گفت هركه از اين سنگها بردارد پشيمان و هر كه برندارد پشيمان . بعضى برنداشتند و بعضى برداشتند . چون بروشنايى رسيدند نگاه كردند همه زر سبز بود . بلشكرگاه باز آمدند . ذو القرنين علما را جمع كرد و گفت چه حكمتست در اين سنگ . گفتند بسنج تا حكمت آن ترا معلوم گردد . بفرمود تا برسنجيدند . آن سنگ را در يك پلهء ترازو نهادند و همچندان سنگ در يك پلهء ديگر ، زيادت آمد ، دو چندان نهادند . هم زيادت آمد . عجب داشتند . خضر عليه السّلام بر كرانهء نشسته